آخرین مطالب

سیرت یا صورت

زیبایی در آن دور دورها در دوران نوجوانی خیلی دلم می‌خواست زیبا باشم. لبخندم گیرا باشد و چشمانم محسور کننده. جلوی آیینه، لبخند زدن را تمرین می‌کردم تا ببینم

چگونه امنیت ریاضی همه‌چیز را تغییر داد

پیش داستان من بچه‌ی اول خانواده هستم. درست بعد از این‌که به پدر و مادرم گفتند نمی‌توانند بچه‌دار شوند. اواخر دهه بیست سالگی‌شان بود و حسابی آماده بودند که

کتاب نخواندن و ننوشتن و شوق

آخرین کتاب از آخرین باری که کتاب خوانده‌ام، دو هفته می‌گذرد. خجالت آور است می‌دانم. البته شعر خوانده‌ام. چند کتاب را هم باز کردم. اما بعد از چند پاراگراف

یک نامرئی شعر می‌نویسد|فصل دوم

فصل اول سردرگمی و قدم‌های اول هرچه‌ هم که به خودش می‌گفت که شعر نوشتن کار او نیست، باز هربار که آسمان را می‌دید که رنگ‌هایش مثل آبرنگ در

یک نامرئی شعر می‌نویسد|فصل اول

اولین شعر به سمت صندلی‌های ایستگاه مترو رفت. نشست و کیفش را روی پایش گذاشت. گوشی‌اش را از جیبش بیرون آورد. دست چپش را روی کیفش ستون چانه‌اش کرد.