هشت ماه، هشت شاعر

پروژه جدیدم، بازسازی یا دوباره تولید یک پروژه ناتمام در سال ۱۴۰۳ است. که الآن در ۱۴۰۵ می‌خواهم انجامش بدهم.

۱۲ ماه ۱۲ شاعر (پروژه‌ی متوقف شده)

چون از مرداد آغاز شد پس فقط هشت ماه می‌ماند که شما را در جریان این هشت ماه می‌گذارم.

مرداد، نیما یوشیج

من خودم را به چند اسطوره در تاریخ مدیون می‌دانم. یکیشان فروید است. او با تمام نظریه‌های عجیب غریبی که دارد، تراپی را متحول کرد. اگر او نبود من حالا داشتم به خاطر بیماری هیستوریا در یک تیمارستان وحشتاک زندانی بودم و در دستگاه شوک الکتریکی و بلاهای مختلف دیگر، هرچه از مغزم مانده بود، جزغاله می‌شد. یکی دیگر هم نیما یوشیج است که اگر او نبود من نمی‌توانستم شعرگفتن را آغاز کنم. من نمی‌توانستم حتی به شعر گفتن فکر کنم و برای همیشه یک آرزوی خاک خورده در مغزم می‌ماند.

زردها بیخود قرمز نشده‌اند

قرمزی رنگ نینداخته است

بیخودی بر دیوار

صبح پیدا شده از آن طرف کوه ازاگو اما

وازنا پیدا نیست

 

دست‌ها می‌سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می‌پایم

که به در کس آید

در و دیوار بهم ریخته‌شان

بر سرم می‌شکند

 

گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم

ترا من چشم در راهم

 

یک شعر بلند هم بود در مورد یک سرباز که همین که می‌خواندمش یک داستان مثل یک فیلم در مغزم پخش می‌شد.

یک داستان که در یک ساختمان قدیمی دو طبقه، دو زن زندگی می‌کنند. زن طبقه بالا زن صاحبخانه است و شوهرش به جنگ رفته و بچه‌اش هم سقط شده است یا در چندماهگی مرده و شوهر زن طبقه‌ی اول هم به جنگ رفته است. آن زن یک نوزاد چند ماهه دارد که همان طور که در شعر گفته می‌شود، گرسنه است چون زن شیری ندارد. چون فقیر است. اجاره خانه‌ش عقب افتاده و بچه‌اش همیشه گریه می‌کند. داستان این است که زن طبقه بالا اول فکر می‌کند صدای گریه بچه‌ی خودش است که فقط صدا می‌شنود ولی بعد با زن طبقه پایین آشنا می‌شود و برای خودش هم که شده سعی می‌کند که به او کمک کند. چون وسایل بچه‌ی مرده‌اش را داشت. مثل شیر خشک و لباس و این‌ها.

نمی‌دانستم که آیا شوهرهایشان برگردند یا نه؟ آیا این لوس است یا نه؟ به کجا می‌رسد؟ چه چیزی می‌خواهد بگوید؟ شعر فقر را نشان می‌دهد. داستان که فقط نمی‌تواند چیزی را نشان بدهد. باید چیزی پیش برود. ولی چه چیز؟ شاید از شوهرهایشان خبری نیست. با هم منتظر می‌مانند. شاید موشک باران است و به هم کمک می‌کنند. شاید زن طبقه بالا تمام خانواده‌اش را از دست داده است. شاید با هم به پیش خانواده زن طبقه پایین می‌روند.

داستان با کلی سوال یک گوشه مانده است. شاید یک روزی نوشتمش.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *