قطره

آنیاز دارم که نوشتن برایم کاری بکند. همین الآن حالم را بهتر کند. در حالی که خودم هم نمی‌دانم مشکلم چیست. شاید یک احساسی دارم که یک جایی زندانی‌اش کرده‌ام و حالا می‌خواهم نوشتن خودش آن را پیدا کند و حلش کند.

اگر بخواهم کمی همکاری کنم باید بگویم امروز روی تقویم تعطیل رسمی بود ولی تأثیر زیادی روی روتین خانواده ما نداشت. به غیر از اینکه بابا یک جلسه کاری چند ساعته نرفت. بیرون چرا ولی.

روزهای زوج سرکار می‌روم و امروز یک شنبه بود. مثل همیشه با صبحانه‌ی دیروقت کارهایم را نوشتم و دانه دانه خطشان می‌زدم.

البته دوبار یوکلله کار کردم که فکر کنم بهتر بود. آیا این یعنی الآن می‌توانم یوکلله بنوازم؟ نه نه نه. اصلا نه. حتی نزدیکش هم نیستم. من هیچ سازی بلد نیستم و با این که ساز ساده‌ای به نظر می‌رسد برای من ساده نیست. سعی می‌کنم روزی نیم ساعت را تمرین کنم و یک جورهایی پایبند ماند به آن از روز اولش هم اراده‌ی خاصی نمی‌خواست. متأسفانه برعکس نوشتن که نه واقعا باید خودم را مجبور کنم. که این موضوع سوال برانگیز است. یعنی واقعا دوستش ندارم؟ ولی موقع نوشتن احساس خوبی دارم. یعنی اگر انجامش ندهم مغزم پر می‌شود و نوارش گیر می‌کند و بعد دستگاه داغ می‌کند و به پت پت می‌افتد. نوشتن تمیزکاری مغزم است. ولی چرا این قدر شروع کردنش سخت است؟ نمی‌دانم.

ولی می‌دانی چه چیزی شروع کردنش آسان است ولی اصلا حس خوبی نمی‌دهد؟ بله. ویدیوهای کوتاه. که پایان ندارند. نه من ازشان دل می‌کنم و نه آن‌ها تمام شدنی هستند. بچه که بودیم تلویزیون زیاد می‌دیدیم و بابا همه‌اش بهمان می‌گفت باید بچسبی به درس و مشقت تلویزیون همیشه هست. اشتباه می‌کرد. در خانه‌ی ما چند سال است که تلویزیون روشن نشده است. اصلا نزدیک یک سال می‌شود یا شاید هم بیشتر که در پذیرایی و کلا بین مبل‌ها و یا آن اطراف تلویزیون نیست. دستگاهش با میز اصلی‌اش را آرش، برادرم برد در اتاقش به عنوان مانیتور ازش استفاده می‌کند. من هم بقیه‌اش را برداشتم که شبه کمد خوبی شده است. درواقع میزش سه تیکه بود. دو تا کشوی مجزا با نصف فضای یک ال شکل را اشغال کرده‌اند که باید نزدیک به هم می‌گذاشتی‌شان و میز تلویزون که روی آن فضای خالی می‌امد.

در اتاق من در آن فضای خالی کتاب‌های شعر چیده شد‌ه‌اند با یک قفسه‌ی فلزی دو طبقه با کلی خرت و پرت. از چسب پهن و مدادرنگی و وسایل نقاشی گواش بگیر تا بوک مارک و ساعت و کلید و تابلوی چوبی قدیمی دست ساز.

باید اعتراف کنم. درست است که این نوشته خیلی شلوغ و در هم برهم درست مثل این شبه کمد شد. ولی من حال بهتری دارم. یعنی نه این که خوب باشم. به هرحال باید آثار آن همه ساعت از مغزم برود. در کل نسبت به قبل از شروع نوشتن احساس بهتری دارم.

می‌دانی بعد از تماشا کردن چندین قسمت سریال و یا چند ساعت کتاب خواندن همچین حسی پیدا نمی‌کنم.یعنی آدمی نیستم که بیایم بگویم وای وقتم را تلف کرده‌ام. باید یک کار مفید انجام می‌دادم. حالا دقیقا کار مفید چیست را خودشان هم نمی‌دانند. ولی نه به خاطر تلف کردن وقت ناراحت نیستم. چون کارهایم را همه‌اش انجام داده‌ام. با اینکه ساعت دوازده و نیم شب است و فردا باید سرکار بروم، خوابم نمی‌آید و بعد از این نقاشی می‌کشم و بعد کتاب می‌خوانم تا جبرانش کند.

احساس یک معتاد هروئین را دارم که این بار هم هروئین حس خوبی به او نداده است و برای چندمین بار او را ناامید کرده است.

 

بعد التحریر:

تازه یک شعر هم در موردش نوشتم که کمک کند:

روزها تشنگی

در کویر

با دهان باز

قطره‌ای

از بالا می‌چکد گاهی

تنها جایی که می‌شناسی

منتظر قطره می‌مانی تا سیرآبی

 

هشت شهریور ۴۰۵- ساعت دوازده و نیم شب

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *