اسم ندارد. بعدا پاکش می‌کنم.

هیچ چیزی ندارم بگویم. بی‌حوصله هستم و در الآن در پوستم احساس راحتی نمی‌کنم. انگار که بدن کسی دیگر را تسخیر کرده‌ام. هیچ چیزی راحت نیست. انگار تمام لباس‌هایم آن مارک پشت را دارند که نمی‌توانم پیدایشان کنم.

به هر حال گفتم نمی‌شود که ننویسم. هرچه باشد قول داده‌ام. به خودم قول داده‌ام. وگرنه این‌ها را چه کسی می‌خواند؟ نه جدی می‌گویم. از وقتی که شروع کرده‌ام به دوباره نوشتن در این‌جا حتی یک نفر هم این مطالب جدیدم را نخوانده است. یعنی معمولا آدم به این جا که می‌رسد می‌گوید خب اصلا اشتباه کرده‌ام. نویسندگی مال من نیست. ولی نه من. نه.

من به این وضعیت عادت. شاید کسی زود جا بزند که عادت به موفقیت و بردن دارد. عادت به اول شدن و همه چیز خوب بودن. مطمئنم که در مدرسه هم هر موقع درس می‌خوانده نمره‌اش خیلی خوب می‌شد. اما نه من. نه.

رفتم در کلاس زبان ثبت نام کردم که سه هفته دیگر شروع می‌شود و در این سه هفته باید دو درس اول کتاب را بخوانم. یعنی همینجوری یک ترم جلو افتادم و کسی قرار نیست بگوید خرت به چند. کتاب‌هایش را دارم ولی هنوز چیزی نخواندم. گذاشتمش برای آخر هفته. احتمالا پنج شنبه. یعنی پس فردا. چون جمعه هم صبحش کلاس دارم و هم این که عصرش باید بروم برای اجرای زنده پادکست طنزپردازی.

امروز هم که سه شنبه بود. بس نیست نوشتن؟ یعنی من این نوشته را قطعا پاک می‌کنم. چون هیچ چیزی برای گفتن نداشت.

فقط الآن اعصابم خرد است. چون اسپاتیفایم کار نمی‌کند. باید یک فیلترشکن خاص باز شود و آن هم کار نمی‌کند.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *