بیرون گرا از درون و درونگرا از بیرون. همیشه پر از نتاقض بودم. تناقضاتی که کمتر کسی میفهمید.
اصلا مگر یک درون یک جعبه شیشهای با شیشههای مات دو جداره را میتوان دید؟ چه کسی میداند که رنگها به دیوار پخش شدهاند جا برای پا گذاشتن نیست و مثل این است یک دختر پنج ساله بستنی خورده و دوستش را دعوت نکرده؟
من را می بینید که ساعتها یک کلمه هم حرف نمیزنم ولی سریالی که میبینم را قطع میکنم تا با خودم در موردش حرف بزنم انگار که کسی آنجاست.
من را میبینید وقتی که با یکی آن قدر حرف میزنم و بیدار نگهش میدارم که میگوید ساعت پنج صبح است، خوابت نمیآید؟
موهایم را قبلا شانه میزدم که صاف بشوند و میبستمشان. مادرم اینجوری دوست داشت. فکر کنم چون من موهای او را داشتم و نتوانسته بود موهایش را دوست بدارد. شاید او هم مادرش به او هیچ نگفته بود زیبا.
حالا وقتی به من میگویند فرفری و یا اینکه باید بازشان بگذارم. نمیدانم باید چه حسی داشته باشم. ولی آیا ممکن بود مادرم، دیدن من در این وضعیت را دوست داشته باشد؟ یا اصلا من باید کسی میبودم که به او میگفتم زیباست؟ یا که من باید کسی باشم که بقیه چیزهای خوب بگویم؟ نه به این امید که آنها بگوید تو هم. بلکه به این خاطر شاید آنها هم چیزهای خوب را کم میشوند.
اما اینها در مقابل تمام مکالماتی که بعد از خواندن کتابهایی که او خوانده است هیچ هستند. تماشایشان میکنم که در هوا معلق و سرگردان میمانند و نمیشود به او بگویم که کتاب وقتی نیچه گریست را که دوست داشت را دوست داشتم و گریه کردم که وقتی فهمیدم فقط داستان بوده نه واقعیت.
شاید هنوز ندانم چه کسی هستم. ولی این را میدانم که با فکر کردن به آن، نمیتوانم خودم را بشناسم.
کسی غیر از من باید افکار در هم ریختهام را بخواند.
فقط باید به دنبال این باشم که چگونه مردم را متقاعد کنم حرفهایم را بخوانند. نباید کار خیلی سختی باشد. حداقل نه سختتر از متقاعد کردن خانوادهام برای با من حرف زدن.


آخرین دیدگاهها