بیایید دوباره از اول شروع کنیم. چون چیز جدیدی برای نوشتن ندارم و از خودافشاگری هم میترسم.
برای حل این مسئله هم، ایدهایی دارم که بعد از این که این دفتری که الآن دارم تمام شد بیایم در یک بسته کاغذی که خریدم بنویسم. میتوانم بنویسم و بیندازم دور. آن طوری خیلی جالب میشود.
فعلا نمیتوانم راحت از خودم بگویم. میترسم سراغ بغضی جاها بروم. ولی میشود به گذشته بروم و داستان نوشتنم را برایتان بگویم این که چه وقت شروع شد.
از دوم دبستان. آخ که مدرسه چه قدر از آموزش و بچهها بدش میآید.
من کتاب بنویسیم را خیلی دوست داشتم. حتی مشقهایش را. برای تمرین جمله نویسی هم خیلی فکر میکردم. هیچ وقت از جمله من این کلمه را دوست دارم استفاده نمیکردم.
در همان دبستان کتاب خواندن هفتگی را داشتیم. یادم است که یک آخر هفته بعد از اینکه از گردش و خرید برگشته بودیم پشت میز تحریری که با کمک میز کامپیوتر قهواهای برایم سرهم کرده بودند نشسته بودم، داشتم با حوصله خلاصهی داستانی را که خوانده بودم مینوشتم. یک سری قفسه هم بالایش بود که جا زیادی برای نوشتن نمانده بود.
بعد میرسیم به راهنمایی که واقعا میخواستم نویسنده بشوم. داستان هم زیاد مینوشتم. از همان دبستان شروع کرده بودم به جدی گرفتنش. کتاب زیاد میخواندم و یک بار دوستم در دبستان گفته بود که دقیقا میتواند چیزی که نوشتم را ببیند. در راهنمایی هم هر چه قدر نوجوانی بخش ناخوشایندش را رو میکرد، من بیشتر به نوشتن میچسبیدم.
دبیرستان هم به همین منوال گذشت، من دیگر همیشه یک دفتر روزانه داشتم که همه چیز را در آن مینوشتم. هر چند از کتاب خواندن فاصله گرفته بودم ولی از نوشتن نه. هر احساساتی داشتم دفترم را برمیداشتم.
این دفتر روزانه نویسی همیشه با من ماند، بعضی اوقات فکر میکنم کاش با همان شور و شوق دبیرستان مینوشتم.
چیزی که رابطهمان را متزلزل کرد باعث شد من خیلی فکر کنم که آیا من برای این کار مناسبم یا نه، بعد از فروپاشی بیست و دوسالگی بود. (که البته آن هم یک داستان مجزا دارد)
من هیچ وقت تا آن موقع فکر نکرده بودم که آیا من نویسنده خوبی هستم، آیا استعداد دارم یا همهی اینها اشتباه هستند. نوشتههایم در واقع مثل نوشتههای حبیب لیسانسههاست و بعدا قرار است بگویم با خودم چه فکر میکردم.
یک چیزی در مورد شغل که تازه وارد زندگیام شده بود و منتشر کردن نوشتهها در دنیایی که همه از قبل دوستم نبودند و یا منی که خیلی خوشحالیام را موفقیت در نوشتن وابسته کرده بوم، البته چون چیز دیگری نبود.
یک کانال ساخته بودم و که به خاطر همین افکار حذفش کردم با این هدف که میروم بیشتر کتاب میخوانم و موقعی که نوشتنم خوب شد برمیگردم.
دیگر فقط من و دفتر نبودیم که همه چیزم را برایش تعریف میکردم تا بفهمم دارم چه فکر میکنم. ازش خواسته بودم که سوار بر اسب سفید من باشد و نجاتم بدهد. از همه چیز نجاتم بدهد. از آن وضعیت زندگیام، از افسردگی و تنهاماندن در قرنطینه، از چیزهایی که نمیتوانستم عوضشان کنم و از خودم که نمیدانستم چه کسی است. میخواستم من را برساند به یک زندگی رویایی که صبح بیدار میشوم و بعد از یک صبحانه مینویسم و بعدش نقاشی میکشم و ساز مینوازم و عصرش با دوستانم هستم و برای شام هم یک فیلم نگاه میکنم یا یک کتاب میخوانم.
به خاطر همین هم از من دور شد. دیگر نمیخواست بنشیند ببیند من چه میخواهم بگویم. داستان کم کم خشک شد فقط مانده بود شعر که خودش را دور نگاه میداشت.
از آن زندگی رویایی که من میخواستم هیچ چیز نمانده بود. اما من باز هم چشم در راه بودم. حتی رفتم سراغ یک کار اداری که در فقط منبع درآمد باشد که بتوانم نویسنده شوم. که این فقط موقتی است.
حالا نمیخواهم نویسنده بشوم. این که بهتان گفتم شاعرم هم یک شوخی بود.
بگذارید یک جور دیگر بگویم. من نمیخواهم چیزی را چاپ کنم. نمیخواهم اسم و رسمی داشته باشم. من فقط میخواهم بدانم من چه کسی هستم. میخواهم نوشتن در زندگیام باشد بی آن که فکر کنم آیا من برایش مناسبم یا نه.


آخرین دیدگاهها