یک روز خیلی کسل و بی حال است. همهاش دلم میخواهد دراز بکشم و همه چیز اعصابم را خرد میکند. البته همه واقعا هم تلاش میکنند.
هیچ چیزی نمیخواهم بنویسم. هیچ چیز جدیدی نیست. به غیر آلبوم جدید اولیویا رادریگو.
شاید از سریال جدیدی که دارم میبینم بگویم. به اسم FROM (از سوی)
یک سریال ترسناک رمزآلود که دربارهی یک مکانی است که نمیتوانند از آن خارج شوند و هیولاهایی در شب دارد.
من دوست دارم که در مورد صحنهها و همه چیز سریال و فیلمهایی که میبینم فکر کنم. فکر کارگردان و نویسنده را بخوانم. که چرا دوربین اینجاست یا چرا اینجوری این را گفت. چرا این کار را کرد. چرا این جواب و از این چیزها.
یک چیز که به آن دقت کردم و دقیقا یادم نیست که آیا در جاهای دیگر دیدم یا نه. ولی زیاد پیش میآید در صحنههای دونفره یک کاراکتر یک داستان خاصی و احساساتی در مورد خودش را میگوید. در این جور مواقع، بدنش را عمود به کاراکتر دیگر میگذارد و موقع تعریف کردن داستان سرش را بعضی جاهای داستان به سمت او برمیگرداند و بیشتر داستان را دارد در حالتی تعریف میکند که به او نگاه نمیکند.
فقط در یک صحنه جِید دارد با مادر کِنی صحبت میکند دقیقا روبهروی هم هستند.
نمیدانم این یک تکنیک بازیگری است یا میخواهند بگوید با درست است که دارد یک داستان شخصی را برایش تعریف میکند ولی در واقع از یک دیگر خوششان نمیآید یا این که چیزهای دیگری دارد که از او قایم میکند و این فقط یک بخش کوچک از خودش است که دارد به او نشان میدهد.
دیگر نمیدانم نظرم چیست. فقط میدانم که عصبانی هستم و بیحوصله. دلم میخواهد همه چیز بخورم و در عین حال هیچ چیزی دلم نمیخواهد بخورم. دوست دارم شام نخورم و در اینترنت بچرخم و حالم را بدتر کنم. قورمه سبزی درست کردهام که اصلا دلم نمیخواهد بخورم. قورمه سبزی را دوست دارم. ولی دست پخت خودم را نه اصلا.
یعنی میدانید شما از مزه قورمه سبزی یک تصوری دارید دیگر. بعد وقتی اولین لقمه را امتحان میکنم و میبینم که آن مزه را نمیدهد، خیلی ناامید میشوم. مثل این بازیهایی که باید با تمام قدرت با یک چکش به چیزی ضربه بزنی تا به سمت بالا پرتاب شود تا به زنگی بخورد و صدا بدهد. دست پختم برای خودم مثل آن است که آن زنگ به صدا در نمیآید.
و آن زنگ چیست، احتمالا میپرسید. شاید حدس هم زده باشید که دست پخت مادرم است. در این روز کمرنگی که دارم اصلا نمیخواهم بروم با آن غذا مواجه بشوم و بیشتر از چیزی که هست یادم بیفتد که چه قدر بینهایت دلم برایش تنگ شده است.


آخرین دیدگاهها