خجالت و آدم مهم

امروز باید از چه بگویم؟ این اولین روزی است که قولش را برای نوشتن داده بودم. اصلا نمی‌دانم می‌خواهم چه بنویسم. ولی خب در آن نوشته قبلی هم اصلا نمی‌دانستم که آخرش چه می‌شود.

امروز یک روز گرم است. یک روز خیلی گرم. ساعت هشت شب است و اصلا هوا خنک نشده و کولر هم که مثل این باشد که یک خرس دارد به یک گاو از سختی‌های شکار می‌گوید، کاری از پیش نمی‌برد. البته یک روز خیلی معمولی‌ای هم است.

اما دیروز. دیروز بعد از سرکار با خوشحالی انجام دادن یک کار تازه که در سرم خیلی سخت بود، جلسه تراپی داشتم آن هم در یک کافه‌ی بی‌نظیر به اسم کافه حیات که با من مثل یک پرنسس رفتار کردند.

بعدش به خاطر جلسه تراپی، تصمیم گرفتم خجالت را کنار بگذارم. به آن همکارم زنگ زدم و هرچه در دلم بود را بهش گفتم. نمی‌دانم چه قدر می‌خواهم راجع بهش حرف بزنم که الآن می‌بینم گفتن این که می‌خواهم این‌جا، همه چیز را بهتان بگویم و با این که واقعا همه چیز را بهتان بگویم، خیلی فرق دارد. ولی می‌دانید، این یک تمرین می‌شود برای من که از احساساتم فرار نکنم. مثل همین کاری که الآن کردم.

این طوری باید شروع کنم که آن همکارم یکی از تأثیرگذارترین آدم‌های زندگی‌ام حساب می‌شود و مسیر شغلی من را ساخت. اگر به خاطر او نبود، من در بیمه نمی‌ماندم و اصلا به آن علاقه مند نمی‌شدم. زنگ زده بودم و همه‌ی این‌ها را بهش گفتم. ازش کلی تشکر کردم و خلاصه اصلا حرفی در دلم نماند که نگفته باشم. حالا شاید برایتان سوال باشد که چرا باید یک عصر بهش زنگ بزنم و این‌ها را بگویم؟ به خاطر این‌که این تقریبا یک خداحافظی بود و دفتر نمایندگی ما دیگر با آن‌ها کار نمی‌کند. چون آن‌ها جابه‌جا شدند. می‌گویم تقریبا، چون از ته قلبم امیدوارم یک جایی، یک جوری دوباره با آن‌ها کار کنیم و این فقط یک خداحافظی موقت بوده باشد.

می‌دانم این آخر دنیا نیست، من سخت‌تر از این را تجربه کرده‌ام که بدانم می‌توانم از این هم عبور کنم. فقط خیلی ناراحت کننده است و خیلی دلم تنگ می‌شود.

خب بگذارید این طوری بگویم که تا به حال شده است از کسی سوال بپرسید و هی بهش زنگ بزنید و این‌ها و عصبانی نشود؟ تا به حال شده از کسی که به شما چیزی آموزش می‌داد، چیزی بپرسید و نگوید مشکل از خودت است که نفهمیدی؟ تا به حال شده که برای پرسیدن چیزهای بدیهی بهتان حس شرم ندهند؟ تا به حال شده نترسید که سوال بپرسید؟

که تازه بعد از همه‌ی این‌ها بهتان بگوید شما باهوشید و باید به خودتان ایمان داشته باشید؟

اگر کسی در زندگی‌تان آمده که نقش پروفسور داملبدور را برایتان داشته باشد یا شاید اوبی وان کنوبی؛ شما هم می‌دانید چرا می‌گویم غم انگیز است. نمی‌خواهم بگویم برای من هیچ وقت کسی نبوده است. ولی نه زیاد و صدالبته نه در مدرسه. راستش یک معلم زبان بود البته. اولین معلم زبانم. اسمش را یادم نیست. فقط یادم است یک خانم جوانی بود احتمالا در اوایل دهه‎ی سی سالگی‌اش که پوستی سبزه داشت و لاغر و کمی استخوانی بود. موهای لخت قهوه‌ای تیره داشت.

یک روز امتحان دیکته از حروف انگلیسی داشتیم و من نیمه درس خوانده بودم و موقع امتحان، همه‌اش را قاطی کرده بودم. خیلی‌ها را خالی گذاشته بودم و وقتی میگفت اچ یادم نمی‌آمد که شکلش چه بود. روی صفحه خم شده بودم و گریه می‌کردم. معلم آمد و مهربان گفت که بروم صورتم را بشورم. بعدش هم گفت که اصلا اشکالی ندارد و دوباره امتحان داریم. برای امتحان بعدی من درس خواندم و نمره‌ی خوبی گرفتم. دیگر فرق بین جِی و جی و کِی را می‌دانستم. آن موقع من نه ده ساله بودم و بله زبان را ادامه می‌دادم و طی سال‌ها آرام آرام یادش گرفتم. نه چون می‌گفتند انگلیسی زبان مهمی است، یاد گرفتم چون دوستش داشتم. خیلی قبل تر از این‌که با ادبیات و فرهنگش، آشنا بشوم.

 

بعدالتحریر: می‌دانید اسم کانال تلگرامم، هرج‌ومرج‌های ناگفته است که این نوشته‌ها بیشتر به آن اسم ‌خورند.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *