سلام
حرفهایی است که باید به تو بگویم و بعد از چندین شکستم که به خاطر جرعت نداشتنم بود، تصمیم گرفتم برایت بنویسم که دیگر وقتی نامه به دستت برسد پس گرفتنی وجود نداشته باشد. می دانم این من را به شدت ترسو نشان میدهد ولی اگر هر کسی بداند پیدا کردن چیزهای خوب روابط خوب آدم های خوب در زندگی چه قدر سخت و نایاب است، حتما به من حق میدهد که بترسم از دستش بدهم.
حتی حالا هم دارم مقدمه میچینم در صورتی که با خودم گفته بودم باید همه چیز را بیرودربایستی برایت بنویسم. چند روز پیش صبرم دیگر تمام شده بود و به لیلا گفتم ابراز علاقه کردن اصلا مهم است؟ مگر خودش نمیداند ؟ او گفت نمیداند و باید از همان خودش بپرسم. من خواستم بپرسم. گلویم را صاف کردم و بعد دهانم را باز کردم. زبانم تکان نخورد. مغزم فریبم داده بود. کلی در گوشم خوانده بود که حتما اعتراف کن. او هم تو را دوست دارد. بعد که گفت دهانم را باز کنم (اصلا نمی دانم چرا آن کار را کردم؟ چرا اول فکر نکردم دقیقا باید چه بگویم و بعد بیایم و دهانم را باز کنم؟) مغزم داشت فریاد میکشید که مگر دیوانه شدهای؟ چه قدر بیجنبه ای؟ او اصلا هم چنین حسی ندارد. همه چیز مگر باید به عشق کشیده شود؟ آخر تو چرا نمیتوانی رفتار خوب یک انسان را این قدر به خودت نگیری؟ آن قدر محبت ندیدهای؟ چه قدر رقت انگیز.
شاید به نظر کوتاه میآمد ولی برایم خیلی طول کشید. دیگر نتوانستم فکم را تکان بدهم. مجبور شدم با دست هلش بدهم. البته چند بار دیگر هم تلاش کردم ولی هر بار یک جوری نقشهام بهم ریخت. تا جایی که دیگر میترسیدم که بترسم. حالا هم گفتم میآیم و یک نامه مینویسم و زمان میدهم تا معذب بودنی در میان نباشد. اگر هم معلوم شد که مغزم راست میگوید که دیگر هیچ.
من را که میشناسی اصلا نمیتوانم یک کار را ساده مثل دیگران انجام بدهم. این میتوانست نامه نباشد و یک پیام دو کلمهای باشد. یک اس ام اس. یا حتی یک کلمه. آن موقع حتما مخابرات میفهمید که زیادی دارم وسواس به خرج میدهم و از روری دلسوزی از من پولی نمیگرفت. ولی دلم میخواهد دلالیش را به تو بگویم. تا حداقل اگر من این جا خطاکار شدم حداقل تو از این نامه کمی خوشحال بشوی.
یادت هست رفته بودیم کوهنوردی و قرار شد من همه لوازم برای درست کردن نیمرو را بیاورم؟ نمک را فراموش کرده بودم. همه گفتند بدترین نیمرویی است که در عمرشان خوردهاند در حالی که احمد گفته بود وقتی از پدرش در بیمارستان فوت کرد و خودش تنهایی به خانه برگشته بود، نیمرو خورد. یا مهتاب تعریف کرده بود که در نوجوانی یک بار به جای نمک، شکر به تخم مرغ زده بود و آن قدر مزهاش حالش را بهم زده بودکه نتوانسته بود بخوردش. می دانستم که دارند شوخی میکنند ولی اصلا نمیتوانستم چیزی بخورم و با اشکهایی که داشتم کنترلشان میکردم، زورکی می خندیدم و ملتمسانه در کیفم و حتی جیبهای لباسهایم دنبال نمکی که نبود میگشتم. از میان آن جمع، تو بودی که برایم لقمه گرفتی. همهاش میخندیدی و من را هم خنداندی. میگفتی خود این نان نمک دارد.
فقط همین خاطره نیست. باز بوده و خدا میداند که چه قدر دست و پا چلفتیام. اما همیشه تو اصلا ناراحت نشدی، عصبانی نشدی و کنارم مینشستی و چند بار هم آخرش خودم با راه حلی موضوع را به کلی حل کردم، از قبلش هم بهتر. تو با لبخند میگفتی دیدی ارزش ناراحتیام را نداشت؟
می دانم این خیلی غم انگیز است که اعتراف کنم تا به حال در مواجه با اشتباهاتم چنین رفتاری را از کسی ندیدهام.
یا آن وقت که منتظر اتوبوس مانده بودیم. اتوبوس خراب شده بود و گفتند معلوم نیست کی. تازه تعمیرکار هم پیدایش نیست. اولش میخواستم بگویم اه اصلا بیایید برگردیم. این چه سفری است که این طور شروع بشود؟
با عصبانیت رفتم سمت وسایلم که تو آمدی روی صندلی نشستی و گفتی: «آمدی. بیا در مورد فیلم و سریالهای موردعلاقهمان حرف بزنیم. حالا که وقت داریم. بیا وارد جزئیات هم بشویم.» سفر خوبی بود. ولی همهاش دلم میخواست باز هم جایی ماشینی خراب بشود که یا ترافیکی باشد که باز چند ساعت با هم حرف بزنیم.
حالا که اینها را نوشتهام، نمیتوانی من را مقصر بدانی. من جایی کسی را ندیدهام که اولین واکنشش خشم نباشد. آن را هم به همه ابراز نکند. این اصلا معمول نیست.
دیگر به جایی رسیده بودم دلم بیشتر و بیشتر هم صحبتی با تو را میخواست و هر چه قدر هم وقت میگذراندیم، سیر نمیشدم. درست مثل کودکی که از بازی کردن و کارتون خسته نمیشود.
نامهام طولانی شد اگر واقعا تا این قسمت را خواندهای، تو هم فکر میکنی که انگار دارم از اعترافی که هنوز درست حسابی هم نگفتمش، دفاع میکنم؟ یا نکند شبیه آنهایی شدهام که میگویند حتما تو هم که به من نگاه نمیکنی و من چه قدر بدبختم و از آن طرف بوم افتاده باشم؟ آن هم رقت انگیز است.
لیلا به من گفت که با تو دارم مثل یک اثر هنری گران قیمت برخورد میکنم. من خیلی مواظبم که حالت خوب باشد. تو هم فکر میکنی که من زیادی حساس شدهام؟
نمیدانم. واقعا نمیدانم. خیلی بالا پایینشان میکنم و به خاطر همینها بود که فکر کردم باید بدانی. ولی احمد تازه فهمیده بود و فکر کردم اگر او فهمیده و لیلا هم فهمیده است و حتی نیلوفر و سامان و مهتاب را هم که زیاد نمیبینیم فهمیدهاند، دیگر باید بدانی. ولی خب نمیخواهی چیزی بگویی تا از سرم بیفتد. البته هیچ کدامشان چیزی به من نگفتند. چون من چیزی نگفتم. به غیر از لیلا که اصلا نمیتواند حرفی که به ذهنش را میرسد را به زبان نیاورد. چند وقت پیش هم در جمع گفت آدم وقتی کسی که دوستش را دارد میشناسد دیگر آن قدرها هم دوستش ندارد و کمی آرام میگیرد. بعد به طرف من برگشت. گرمای گونههایم را زیر چشمهایم حس میکردم. دستم را نزدیک بردم تا ببینم آتش گرفتهاند یا نه.
این نامه به خاطر حرف لیلا نیست. به خاطر این هم نیست که فکر میکنم همه فهمیدهاند و احتمالش وجود دارد که فقط تو ماندهای. هیچ نوع درخواستی هم نیست. امیدوارم ناراحتت هم نکند چون این را اصلا نمیخواهم؛ این مانند حرفی است که به هر پدیدهی قشنگی یا افراد موردعلاقه ی زندگیات میگویی. فقط چون گفته باشیاش و آنها بدانند که برایت ارزش دارند:
میلاد جان، دوستت دارم.
از طرف نرگس


آخرین دیدگاهها